عبور

سامانه های غم را پایانی نیست

 

من و تو دور از هم

 در خفا

گره های کور فاصله میان خویش را میشماریم

 در سکوت نا پایدار غار خفاشها

 هر لحظه در انتظار فاجعه ای

 چشم به آسمان تیره زندگی دوخته ایم

 و تنها چیزی که در آن تاریکی قابل لمس است

تن زمخت تنهایست

که یک آن از دیده گم نمی گردد

امیدی نیست برای عبور

زمانی که گامها پر از تردیدند

تردید در عشقی

که با هر نهیب تا آستانه سقوط

 بوسه بر خاک فراق می زند



/ 0 نظر / 7 بازدید